oo yek ensan bood
dorost 1 sale ghamariye pish bood
too mahe ramezoon
21 ramezan
![]()
ye pak,
ye fereshte,
ye zolal,
ye khoob,
par keshid...
par keshid sabok bal
raft,
raft jaee ke daste hich ki besh narese,
bedoone inke negah kone che delaee cheshm be raheshan,
ke bemoone ,
ke khoob she ,
ke baz ba oon chehreye shadesh ba oon akhlaghe khobesh biad ,
biad o rohiye bede,
biado komakeshon kone,
shayad nemidoonest poshto panahe kheilia bood,
shayadam mesle ali khoda mikhas bebaradesh pishe khodesh ke hame bedoonan
chio az dast dadan...
ke khoda hamishe behtarin haro dastchin mikone va mibare vase khode khodesh
16 saat dige...
tanha, bi oonbke kasi pishesh bashe,
bi oonke sabr kone baz bebinam rooye mahesho...
ta akhar , ta jae ke mishod mehraboon boodo khandoon,
hatta oon rooza ke hich harkati nemikard, bazam sooratesh khandoon bood,
shayad midid che jaye khoobi dar entezareshe
hich vaght nakhast bare kasi bashe, mozaheme kasi bashe
.........
oo yek ensan bood
roohesh shad
har gol ke bishtar be chaman midahad safa
golchine roozgar ,amanash nemidahad
golchine roozgar ajab ba salighe ast
michinad an goli ke be donya nemoone ast...
karvan salare ma az roozegaran raft, raft
chon shahabi par keshido. chon savaran raft,raft
khaste bood az bare gham,in por salabat shirmard
kooh boodo ab shod ba cheshme saran raft, raft...
گفت:
کفر تنها گناهیست که بخشیده نمی شه الا به توبه ...
از یک دل کوچک شکسته ی خاموش بی جان
گفت: باید بری به پیشواز
گفتم چطور؟
گفت: توبه کن . استغفار کن.دلتو صاف کن.
نگفتم از چه ،که میدونم واسه چیزایی که اگه اون خدا بود گناه میشد می گفت و او و هیچ کس دیگه چه خبر از درون واقعا آلوده ام دارن آنهم از گناهان واقعی نه دیگری گناهش خوانده...
چیزی به زبون نیاوردم اما تو دلم فریاد زدم که:
مگه می تونم؟
منی که دل ک رو شکستم،
منی که میدونم رنجوندمش
و حتی اگه روزی ببخشدم خودم نمیتونم خودمو ببخشم.
مگه می تونم
وقتی که انقدر م دلمو رنجونده، انقدر اذیتم کرده که نمی تونم ببخشمش.
توبه وقتی یه که بشه جبران کرد
و مگه میشه آب رفته رو به جوی برگردوند
و مگه میشه عمر رفته رو دوباره آورد
و مکه میشه دل شکسته رو مرمت کرد که اکه هم بشه دیگه مثل اولش نمیشه.
خیلی سعی کردم خیلی و شاید هیچ وقت هیچ کس اینو ندونه
و خیلی از خ خواستم که دل م رو نرم کنه
که این حس بدو از دلش ببره
که چشماشو وا کنه و ببینه که بقیه هم هستن
که خود خ همه رو آزاد گذاشته، دستو پارو نبسته و چرا تو حلالش رو حروم میکنی؟
و جز حلالیت طلبیدن از ک و امیدوار بودن به بخشیدن دل بزرگش مگه میشه امید به قبولی توبه داشت
که خود خ گفته من از حق خودم میگذرم ولی از حق بنده نه.
نمیودنم چه اهمیتی داره گفتن این حرفا ولی
ک رو همه جا میبینم
تو خیلی صورتا،
خیلی وقتا
و حتی تو خواب
و ذره ذره م میخوادش
و چقدر دلتنگشم و تنها ،تنهاتر از همیشه،
ولی چه فایده که وجودش رو نداشتم
و خیلی کوچیک بودم وهستم
و شایدم تقدیر بوده که
پای مثل منی حروم نشه و زندگیش تباه نشه.
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
گقت: سبزی بگیر.اونم حتما سبز سبز
گفتم : چرا
گفت : سر سفره باید سبزی تازه و سبز باشه
و نگفتم که پس سفره ی دل من چی؟ آیا اون سبزی و تازگی نمی خواد؟
...
تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی
در بزم من شکسته ای
در کام او نشسته ای
نوشی تو بر سنگین دلان
زهری به کام خستگان
خداااااااااااااااااااااااااااااااا
اگه هستی
اکه خدایی
خداییتو به دلم نشون بده
خدایی یه خوبتو می خوام
مگه من کوچیک چیم که هی قدرتتو به رخم می کشی
در باغ خدا مرا جای نیست.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی..
همتی کن و بگو
حوض من بی آب است
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
az شیطان
دست هایت بزرگ بود ... مهربان ... قوی و گرم ...
کودک بودم ... ناتوان و مبهوت... و نیازمند ...
دست هایت را مقابلم می گرفتی تا سپر بلایم باشد... تا نوازشم کنند به جای سنگ هایی که سرم به آنها می کوبید.
دستانت رو به رویم بود تا وقت سقوط زمین نرمی باشد برای فرود آمدن. دست هایت مهربان بود..... گرم و بزرگ...
بزرگ شده ام. قد کشیده ام. دست هایت مقابلم است. مثل همان وقت ها... سپر شده است مقابلم... نمی گذارند جلو روم. می خواهم بزرگ شوم... بدوم... نمی گذارند!
نمی گذاری خودم باشم! نمی گذاری.....
به یاد او
که هم عاشق بود و
هم معنای عشق
خوب زیست و پاک
سبک رفت و زلال
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
کودک: که به اون طرف خيابون برسه
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو ....
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد ... کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خودت
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !
shakila
شمع و پروانه منم
مست میخانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
یار پیمانه منم
از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
تو ای خدای من شنو نوای من
زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من
مه و ستاره گان تو میسوزند ز ناله های من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
وای از این شیدا دل من
مست بی پروا دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
شیدا دل
ناله تنها دل من
شام بی فردا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من
شیدا دل من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
خدا گفت :
زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :
من
خدا شعله ای به او داد
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش اتش گرفت
خدا لبخند زد
لیلی هم لبخند زد
خدا گفت:
شعله را خرج کن
زمینم را به اتش بکش.
لیلی خودش را به اتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت
خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید
می ترسید اتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.
خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید
مجنون هیزم اتش لیلی شد.
اتش زبانه کشید
اتش ماند
و زمین خدا گرم شد
يه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین
.................
طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند

طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد

طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت

طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟

طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد

طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد

طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند

و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند

خدااااا
اگه هستی خودتو نشون بده
امید کسی رو ازش نگیر
شاید
این تنها چیزی باشه که اون داره
و اما بعد ...
az AREF
begi majnoon besho
man rah mioftam
biaboon ta biaboon
be gooshet miresoone bade sahra
ke peida shod ye majnoon
begi baroon besho
mirizam az abr
zemestoon ta zemestoon
age yek shab nadidi maste mastam
be to sabet nashod divoone hastam
nemikham zende basham pishe bargat
mano az roo zamin az rishe bardar
فال .از اول تا پانزدهم شهريور
فروردين
از نشيب و فراز زندگي هراسان و از مشكلات سرراه رويگردان نشويد. افكار خود را بياستفاده رها نكنيد. برخيزيد و به سراغ افكارتان برويد چرا كه انديشه، ذهن را جلا ميدهد. دليل برخي اشتباهات آن است كه ابتدا كاري را انجام ميدهيم و سپس در مورد آن فكر ميكنيم. يادتان باشد رعايت ترتيب كارها اساس همه چيز است. زماني بايد عمل كرد، زماني بايد منتظر ماند، زماني بايد برنامهريزي كرد و زماني هم بايد دست به كار شد. انسان بالغ و عاقل ارزش عمل و عكسالعمل را ميداند. يادتان باشد در زندگي برخي از بهترين چيزها را نميتوان با عجله به دست آورد. پيش از رسيدن ميوه، آن را نچينيد، بگذاريد تا موقع آن فرا برسد. ماه پنجم هم به پايان رسيد، به فكر ماههاي ديگر زندگي خود باشيد. عمر مثل باد ميگذرد...
ارديبهشت
روزتان را با روي خوش آغاز كنيد. در اين صورت پي ميبريد كه اين روي خوش چه روز شاديبخشي را به وجود ميآورد. انتخاب با شماست، فايده آن هم به خودتان برميگردد. وقتي چهره شما متبسم است روحتان اوج مييابد، چشمانتان ميدرخشد و اعتماد به نفس شما چند برابر ميشود. مشكلاتتان را پشت در خانه رها كنيد. چه چيزي خوشايندتر از خانه شماست؟ آن را به پايگاه دوستي، شادي و عشق تبديل كنيد. به خودتان تكيه كنيد. وقتي روي تواناييهايتان تمركز كنيد به مهارتهاي خود پي ميبريد. دست به كار شويد كه هيچ چيز رضايتبخشتر از گذران درست زمان نيست. اجازه دهيد عشقتان با حضور و روشنايي خود، محيط اطرافتان را گرم كند. برروي آنهايي كه به شما علاقه دارند، عيب نگذاريد، چون ممكن است شما هم عيب داشته باشيد.
خرداد
ديدگاهتان را گسترش دهيد، ديدتان را شفاف كنيد، هرجا خواستهاي باشد راهي هم هست. يادتان باشد آنچه شما را از پا در نميآورد و شما را قويتر ميكند اميد است. اميد شرط اول زندگيست. از دانه اميد گل موفقيت به ثمر ميرسد. اگر نور اميد را در قلب خود روشن نگه داريد هيچوقت از شكست نميهراسيد. هر چيزي كه با ارزش است، ارزش انتظار را هم دارد. هميشه به هدفتان بنگريد و فراموش نكنيد كه تمرين، رسيدن به آن را آسان ميكند. اگر مشكلي داريد فراموش نكنيد كه قدرت تفكر هم داريد. جمع اين دو، راهحل را به شما نزديكتر ميكند. قدرت فكر عاليترين نيروي شماست.. فقط بايد اميد داشت كه روزهاي بهتري از راه برسد و اوضاع بر وفق مراد شود. براي انتخابتان، به باطن افراد توجه كنيد، نه ظاهرشان...
تير
با خود دوست باشيم. كاري كه بايد انجام دهيم اين است كه خود را خوب بشناسيم و فراموش نكنيم كه انسان اگر اراده كند ميتواند در همه امور نقش داشته باشد. همچنين به خاطر داشته باشيد كه مدارا كردن از درون خود آدمي آغاز ميشود زيرا براي دوست داشتن ديگران ابتدا بايد خود را دوست داشته باشيد. پوسته را بشكنيد و بيرون بياييد. توان خود را جمع كنيد و براي پيشرفت تلاش كنيد. پيشرفت هرگز بدون زحمت و رنج ميسر نميشود. موفقيت روي ستون شكست شكل ميگيرد. در ميان سرعت و تلاطم زندگي، لحظهاي را به يافتن آرامش دروني اختصاص دهيد. اگر گرهي در كارتان ايجاد شود، ترس آن را باز نخواهد كرد، به كمك صبر آن را بگشاييد. در نهايت پيروزي با شماست، به اين شرط كه مراقب رفتار و كردارتان باشيد...
مرداد
بياييم در پيچ و خمهاي بازي سرنوشت و شكستهاي سخت زندگي به اميد روزي كه پيروزي را در آغوش خواهيم كشيد در جاده زندگي پيش برانيم و از آنچه امروز دلمان را به درد واداشته است نهراسيم. آري روزگاري روشن و خوب در راه است، فرداهايي گرم و اميدبخش. تلاش كنيد و به زندگي معنا و مفهوم ببخشيد. هر آنچه هستيد باشيد و بدانيد كميت، نشانگر پيروزي و يا ناكامي نيست. هيچگاه به مردم به ديد حقارت ننگريد. چه بسا كليد مشكلات و پيروزيها و گرههاي زندگي شما به دست كسي است كه او را به بهايي نميخريد و به حقارت به او مينگريد. هميشه خدا را در نظر داشته باشيد و او را بجوييد. آري اين است وظيفه انسان. او مدتهاست كه به ياد شماست، اين شما هستيد كه او را فراموش كردهايد.
شهريور
تسليم و رضا در برابر خواست خداوند، رمز خوشبختي است. چرا سعادت را در خارج ميجوييد؟ سعادت درون خود شماست. اگر امروز به كسي صميمانه مهر ورزيده باشيد، امروز غنيتر از ديروزيد. بزرگترين اشتباه، ناديده گرفتن ديگران است. بدانيد اعمالتان به همان اندازه كه بر ديگران اثر ميگذارد شما را نيز تحت تاثير قرار ميدهد. اگر از بخشيدن، عشق ورزيدن يا احترام گذاشتن به ديگران خودداري كنيد خلائي در قلبتان به وجود ميآيد. غرور و حسادت را كنار بگذاريد. حسادت صفر بزرگي است كه نه تنها چيزي بر آنچه هماكنون داريد نميافزايد بلكه از آن هم ميكاهد. سبزتر از آن هستيد كه گمان ميكنيد. ارتباط برقرار كنيد، دست بدهيد و زيباييهاي درونتان را آشكار سازيد. تولدتان مبارك. در ضمن هديه خوبي از كسي كه دوستتان دارد خواهيد گرفت...
مهر
ذهن خود را با آرزوي ديدار خداوند پر كنيد. هميشه او را ستايش كنيد و از شكوه و جلال او لذت ببريد. انسان با سكوت و تفكر خواهد توانست صداي الهي را با گوش جان بشنود. تعصب و بدبيني بلاي جان آدميان است. كسي كه نسبت به نزديكان خود چنين نگرشي داشته باشد روزگار خود و اطرافيان خود را سياه كرده است. سعي كنيد خوشبين و با گذشت باشيد. آرام آرام احساسات بد را از خودتان دور كنيد. از روياها فاصله بگيريد و واقعنگر باشيد. بخش عمدهاي از اين بحرانها زاييده تخيلات خام و نسنجيده خودتان است. به دنبال آرزوها و هوسهاي زودگذر نباشيد. آفرين به شما كه كمك به همسر را در اولويتهاي زندگيتان قرار دادهايد. كار بسيار زيباييست كه پاداشش را دريافت خواهيد كرد. شانس هميشه با شما يار نيست، به محض اين كه او در خانهتان را زد در را به رويش باز كنيد.
آبان
شما به اندازه كافي قوي، باهوش و شجاع هستيد. نيازي نيست سعي كنيد خودتان را بزرگتر از آنچه هستيد نشان دهيد. اين امر باعث ميشود كه مجبور شويد يك انرژي اضافي براي اين بزرگنمايي صرف كنيد. با كسي مجادله ميكنيد كه ميتواند تاثير عميقي بر زندگي شما داشته باشد. يادتان باشد درخت دوستي همان درخت جاوداني و سعادتآفرين است. اما اين كه خود را وقف ديگران بكنيد نه تنها باعث نميشود كه ديگران تا آخر عمر سپاسگزار شما باشند بلكه ممكن است به قيمت سرخوردگي و پشيماني شما تمام شود. پس بهتر است دست از روياها و افكار دور و دراز خود برداريد و با واقعگرايي و شجاعتي كه در ذات شماست بهترين تصميم را اتخاذ و با پشتكار فراوان آن را دنبال كنيد. يك پول قلمبه به دستتان ميرسد. فراموش نكنيد كه بيهوده آن را خرج نكنيد.
آذر
شهريور ماه براي شما همراه با كشف و شهود بزرگي است. همانقدر كه در اين ماه براي ديگران عجيب هستيد براي خودتان هم متفاوت به نظر خواهيد آمد.
حتي گاهي اوقات احساس ميكنيد با خودتان غريبه هستيد. نگران نشويد و با آرامش كامل از شناسايي اين شخصيت جديد خود لذت ببريد. شخصيت شما آميزهاي از بهترينهاست. شما از نظر همه دوستان، فوقالعاده قابل احترام هستيد. اگر فقط كمي سطح توقع خود را پايين بياوريد به شما اطمينان ميدهم كه زيباترين زندگي را خواهيد داشت. روح همبستگي و وحدت را در خود بيدار كنيد. اول انديشه كنيد بعد سخن بگوييد. سالي پربار و باشكوه در انتظار شماست. او به فكر شما نيست، شما هم بيهوده وقت خود را صرف او كردهايد.
دي
برخلاف بنبستهاي سال گذشته امسال تمامي راهها به رويتان گشوده است. پس سعي كنيد روشن زندگي كنيد و روشنيبخش راه و زندگي ديگران باشيد. عقبماندگيها را به كناري بگذاريد و به داشتههايتان ايمان آوريد. ذهنتان را خانهتكاني كنيد و خود را از قيودي كه دست و پايتان را ميبندند رها كنيد. جلوي آينه بايستيد و بگوييد ميخواهم عوض شوم. انتخاب راه و مسير صحيح شما را قادر ميسازد كه بر مشكلات احتمالي پيروز شويد. خودتان را دستكم نگيريد. شكست تنها زماني رخ ميدهد كه تلاشي در كار نباشد. اگر به عظمت وجودتان پي ببريد هيچ چيز نميتواند شما را از پاي درآورد. مايوس نشويد. رمز موفقيت در نپذيرفتن شكست نهفته است. عشق به سراغتان خواهد آمد، آيا شما عاشق هستيد؟
بهمن
زندگي يك تداوم است. ترانهاي است كه هرگز پايان نمييابد. پيش از قبول كردن هر پيشنهاد و يا نقطهنظري به خوبي آن را مطالعه و ارزيابي كنيد. سعي كنيد قاطعانه نظرات خود را اعلام كنيد. ثابت كنيد كه در تصميمگيريهايتان جدي هستيد تا ديگران بتوانند روي حرف و قول شما حساب كنند و براي حرفها و قولهاي شما اهميت قائل شوند. زندگي مسابقه نيست، سفري است به سوي خوشبختي. با همياري در پي انتخاب بهترينها باشيد و به خودتان بگوييد كه قادريد يك زندگي پرشكوه را بنا نهيد. لحظات از آن شماست. رنگ سبز، رنگ آرامش است آن را بيابيد. آرزو ميكنيم لحظات زندگي شما بيش از پيش با علاقههايتان همخواني داشته باشد. يادتان باشد كه محبت، ما را به يكديگر پيوند ميدهد. هيچوقت ياد خداوند را فراموش نكنيد.
اسفند
زندگي سفر بيپايان آزمون و خطاست. همواره به هدفتان ادامه دهيد و بدانيد تفاوت برندگان و بازندگان در اين است كه برندگان به تلاش خود ادامه ميدهند و همواره به هدف مينگرند. اگر به مشكلي برخورديد بينديشيد آيا راهي هست كه هنوز امتحان نكرده باشيد، آيا نكتهاي را ناديده گرفتهايد؟ به ياد داشته باشيد هنگام رويارويي با مشكلات، قدرت فكر عاليترين نيروي شماست. دوازده سال طول ميكشد تا درخت نارگيل به ثمر بنشيند، آيا ميتوانيد مجبورش كنيد كه زودتر بار دهد؟ خير! عجله نكنيد. برخي اهداف از راه ميانبر به دست نميآيند. در دنيايي كه شاديها، موقتي؛ شبها، زودگذر و هيجانات، كوتاه هستند بايد به خاطر داشته باشيد كه رسيدن به برخي از لذايذ ويژه زندگي، زمان ميطلبد. پس اگر ارزشمند است ارزش انتظار را هم دارد. اما انتظار بيش از اين هم سودي ندارد.
az شيطان
در قصری هستم...قصر شيطان بزرگ...هيس٬آهسته سخن بگوييم...اينجا يک نفر بيمار است...اينجا يک نفر دارد از درد به خود میپيچد...اينجا نفرين شده است........اينجا يک نفر به خود لعنت میفرستد.......اينجا يک نفر بيمار شده است ..............هيس..............
آری٬شيطان مريض شده است...آری خود شيطان...آری شيطان از درد به خود میپيچد...آری شيطان به خود لعنت میفرستد...آری شيطان از غصه بيمار شده است..............هيس٬آهسته میگويم............احساس بدی دارم.............تقصير از من بوده است..............تقصير از آن گزارش لعنتی من بوده است...........امروز شيطان فهميد که همه خود شيطان شدهاند.............ديگر کسی نمانده است تا گمراه شود.......گمان می کردم که شيطان از اين گزارش خشنود میشود...........اما ناگهان احساس پوچی سراسر وجودش را فراگرفت..............شيطان فهميد که ديگر کاری ندارد تا انجام دهد...........مانده است که چه بايد کند.............
امانه٬چرامن مقصرباشم؟!!............شما آدمیانمقصريد..... شما که با گناهان بی شمارتان ......جهان را پر از شیطانکهای رنگارنگ کرده اید..........آری شما..........
be donbale kodamin ghesseo afsaane migardi
darin beyghoole radde paee az yaaraan nemiyabi
cheraghe sheykh shod khaamoosho
in afsaane roshan shod
ke dar shahre dadaan miraasi az ensaan nemiyabi
dar do rooze omre kootah sakht jani kande am
ba hame namehrbanan mehrbani karde am
ham deli ,ham ashiani , han zabani karde am
ba'ad az in bar charkhe bazigar omidam nist nist
bar saranjami ke bakhshayad omidam nist nist
hadye az ayyam joz mooye sepidam nist nist
man na hargez shekvee az roozegaran karde am
na shekayat az dorangi haye yaran karde am
garche shekve bar zabanam
mifesharad ostekhanam
man ke bar in bargrizan roozo shab sarkardeam
sad gole omid ra dar sine parpar karde am
mehrani kimia shod
mardomi dirist morde
sarfarazi ra che danad
sar beziri sarseporde
dar do rooze omre khod besyar herman dide am
bas malamat ha kazin mardoman beshnide am
miravam delmordegi ha ra ze sar biroon konam
gar falak ba man nasazad charkh ra varoon konad
bar kalame nahamahange jodaee khat kesham
dar soroode afarinesh naghme ee mozoon konam
az قلب مترسک
ba tagheer
بگویید
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود
ولی کسی آن را ندید
بگویید
زندگی را دوست داشت
ساده اش را بیشتر
دوستی را می پرستید
عشق را شایسته تر

